ذبيح الله صفا
554
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
تاب مهر اندر تموزو و سير باد اندر شتا * فيض ابر اندر بهار و رنگ برگ اندر خزان از زمرّد گردى ار بر دامن لعلش نشست * يا غبارى دارد از سنبل گلش بر ارغوان ز انتقام جزع او ياقوت رُمّانى مرا * هر زمان از لاله بر خيرى چرا باشد روان صورت وصلش نمىبندم كه از هر موى خويش * باشد ار قيمت كند مويى بجانى رايگان عكس رويش راستى تشبيه مىكردم بشمع * بر مثال شمعم آتش شد زبان اندر دهان ياد وصلش در ضميرم هم توانستى گذشت * گر خيال غمزهاش بر من نبستى راه جان از درم چون صورت دولت درآمد مست حسن * تهنيت را ديشب آن سنگين دل نامهربان لب چو در ياقوت جان ، رخسار چون در باده شير * زلف چون بر لاله سنبل خط چو بر نرگس دخان زهرش اندر آب حيوان ناوكش درشست مست * روزش اندر تيره شب پولادش اندر پرنيان يك جهان جان بسته در هر موى و گفتى موى اوست * هر يكى حرفى ز خط صاحب صاحبقران داور خورشيد منظر حاتم گيتى پناه * آصف جمشيد دولت خواجهء خسرو نشان آسمان داد فخر الملك شمس دين كه هست * اطلس گردون زمين حضرتش را سايهبان * * دوش بىخود ز خود جدا گشتم * با خدا بىخود آشنا گشتم نظرى بر دلم فگند كزو * كاشف رمز انبيا گشتم بلقاى ابد رسيدم از آن * كه بكلّى ز خود فنا گشتم پيش ازين بندهء خرد بودم * كه بمعقول مبتلا گشتم تا نفس ز آستان عشق زدم * رهبر عقلِ رهنما گشتم قلب و مغشوش بودم اوّلِ حال * از غشِ غير چون جدا گشتم در خلاص عنايتش ز اخلاص * زر شدم بلكه كيميا گشتم تا حواس و جهات و اركان را * در ره فقر پيشوا گشتم آسياى سرم بگشت و بسى * گرد خود همچو آسيا گشتم رَه بدِه بردم آخر از پى غول * گرچه بيهوده سالها گشتم